۱۳۹۰ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

خطی تازه

می خواهم دفتری نو را آغاز کنم
این اولین خط از این دفتر است
خداوندا دوستت دارم نه برای خدا بودنت 
بلکه برای بودنت

۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

آخرین برا ی تو

این آخرین خطی است که برای تو می نویسم
دیگر نوشته هایم بویی از تو نخواهد داشت
دیگر به اتمام رسید و من 
زندگی تازه را آغاز کزدم بدون با تو بودن
در نبودن تو دیگر برای من مرده ای
خدا حافظ 
این آخرین خط بود برای تو
۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

غروب

آفتاب غروب کرده است ولی من و تو همچنان غرق بوسه ایم
 
۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه

من و تو

فقط با تو بودن را می خواهم؛ فقط من و تو

۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه

زمان

کودکی هایمان را به یاد داری
 
۱۳۹۰ شهریور ۵, شنبه

تشنه

بوسه از لبانت هرگز سیرابم نخواهد کرد
۱۳۹۰ شهریور ۴, جمعه

حرف

لب هایت با من سخن می گویند
 
۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

پرواز

با تو در اوج خواهم بود
۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه

فکر

تا به امروز اینگونه فکر کرده ای ؟

۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

انتظار

به انتظار این روز خواهم نشست

۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه

خیالت راحت

خواستم فراموش کنم ولی خوابش را دیدم
دیدینی که در بیداری اشک هایم روانه شد
ای کاش هرگز این چنین نمیشد و من او را ...
اصلاً ای کاش عاشق نمی شدم
خواستم فراموشت کنم ولی تو در خواب مرا به آغوش کشیدی
خیالت راحت باشد وقتی نیستی دلم برای کسی نمی لرزد.
۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه

تقاضا

مرا ببخش
مگر چیزه زیادی خواسته ام
همین برای من کافیست
خدایا می شنوی
اگر می شنوی کمکم کن
مرا ببخش
دستانم را بگیر
فقط همین را از تو می خواهم
آیا برای تو مشکل است
پس این چه توانای توانایی است
که نه می تواند ببخشد نه می تواند ...
خداوندا خسته شده ام از همه
این انسانها از محبت چیزی نمی دانند
خداوندا خورد شده ام
بازیچه شده ام
خداوندا
مرا ببخش
فقط همین
۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه

فراموشی

از خوابش را دیدم
هنگامی که در فراموشی هایم سپری می شد
باز آمد . باز آمد و رفت فقط برای یک لحظه
چرا این هنگام باید بیاید
هنگامی که بر شکست غلبه کرده بودم
هنگامی پبروز شده بودم فراموشی را آغاز کرده بودم
آمد فقط برای یک لحظه
چرا
من که او را فراموش کرده بودم

خداوندا دلیلش چیست
دلیل این همه پیچیدگی چیست
اگر او برای من است
اگر او فقط مال من است
اگر او فقط عشق من است
اگر او را برای من آورده ای
پس این همه شکنجه چرا
خداوندا مگر خود عاشق نیستی

من او را فراموش کرده بودم
چرا باز آوردیش
۱۳۹۰ تیر ۲۷, دوشنبه

خسته شدم

خسته شدم
از خودم
از زندگی
از تو
از صدا
از نور
از همه
از محبت
از دوستی
از عشق
از آنهایی که می گویند هستن
اما نبودشان بهتر است
خسته شدم
از هرچیزی که فکرش را بکنی
از تمامی تمام ها
از تکرار بی رحم روزگار
خسته  شدم
از شب
از روز
از ساعت های انتظار
از تیک تاک عقربه ها
از حرکت ابرها
از آبی بودن ستاره ها
از سبز بودن درختان
از خشک بودنشان
از تنهایی
از سکوت
از فکر کردن به فکرها
از سختی ها
از خوشی ها
خسته شدم
از هر آنچه که فکرش را بکنی
از صداقت
که تنها رفیقم بود
از دروغ
از تظاهر
از نگاه های پی در پی
از علاقه
از همه چیز
از انسان ها
از حقیقت
از فرار
از دل های شکسته
از دستهای دراز شده ی نیازمند
از گریه های کودک گشنه
از کتک خوردن های زن های پاک
از تجاوز های بی رحم
از شکنجه
از ناله های مادر
از گریه های پدر
از فراموش کردن خواهر
از یاد بردن برادر
از ...
از آنی که گفتنش پایانی ندارد
خسته شدم

خداوندا از من گله نکن
خداوندا از من دل گیر مباش
ولی پروردگارم از تو نیز خسته شده ام
۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

درد دل با خدا صبح گاه

می دونم چرا باید اینجوری باشه
نمی دونم چرا من هر کاری می کنم بهم بدی میشه
با هرکی دردل کردم مانند پتک شد خورد تو سرم
علیه خودم استفاده شد
از پدر و مار گرفته تا خواهرو برادر دوست و رفیق و همه
خدای من خسته شدم
دیگر توان مبارزه را ندارم
من شکست خورده ام
من شکست خواهم خورد
هر گاه دردل کردم همه گفتند مشکلت چیست ؟
مالیست ؟
یک بار نشد بگویند آیا کسی را دوست داری
یک بار نپرسیدند
شاید من نیز عاشق باشم
شاید مشکل من عاطفی باشد نه مالی
من برای مال دنیا ارزشی قائل نیستم
من دوستی را آن گونه که هستم می خواهم
مانند خودم
پاک ، صادق ، عاشق
با هر کس روراست بودم با من دو رو بود
به هر کس کمک کردم مشکلش حل شد
ولی یک بار وقتی دل گرفته بودم حتی نگاهی هم نکردند
چه برسد به دراز کردن دستانشان
خداوندا
من تو را دارم
تو را فقط می خواهم
تو آن کسی هستی که من کمکی نمی توانم به تو بکنم
ولی باز مرا کمک می کنی
دستانم را می گیری بدون هیچ چشم داشتی
خداوندا این چه زندگی است که من در آنم
این دنیا لیاقت مرا ندارد
از همه خسته شده ام
حتی از خودم
خدا وندا دلم گرفته است
شکسته است
چرا من ؟
من ...
شاید این آخرین نامه باشد
شاید

خداوندا من نمی تونم بخوابم
چه جوری اون خوابه خوابه

خداوندا
هر چی غصه است مال من
شادی را به دیگران بده من بی نیاز از شادی هستم
چرا که من تنها به دنیا آمدم
با غم و تنهایی

خداوندا تو کجایی
که ببینی چه سیاه روزگارم
دل به هیچ کسی ندادم با اینکه اون و ندارم
من از این زمونه سیرم
شاید همین روزا بمیرم
خداوندا
من همون جوون پیرم
من
تنهایم
( آ . ت - م . ن)
دوستت دارم

مرگم نزدیک است
مرا ببخشید

خداوندا بگذار بداند که بعد از او غریبانه خواهم مرد
خداحافظ گل لادن     تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام     از عشق چه  زندونی برام ساختن


یکی با چشمای نازش  دل کوچیکم و لرزوند
یکی با دستای ناپاکش    گلای باغچم و سوزوند
۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

سکوت حرف

با من در سکوت حرف بزن
کسی نشنود
اینگونه بهتر است
وقتی می گویی

دوستت ندارم

بگذار فقط من بشنوم
نه دیگری
با من در سکوت بی صدا حرف بزن
۱۳۹۰ تیر ۱۶, پنجشنبه

بی صدا

خداوندا خسته شده ام خود این را می دانی ولی بی تفاوت نشسته ای
خداوندا می دانی که من تنهایم اما باز هم تنها نشسته ای تا تنها بمانم
---------------

از زندگی خسته شده ام از اینکه به همه راست می گویم و لی همه به من دروغ
شاید این دردل باشه ولی ...
کمکم کنید تنهایی تمام وجودم را گرفته
من در حال مرگم کمک می خواهم

-------------
فکرهای پلید دست از سرم بر نمی دارند فکرهایی که
با او تمامی آرزوهایم، تمامی خاطراتم به گور خواهد رفت
به فراموشی مگر من چقدر می توانم تحمل کنم
-------------
کمک می خواهم
آری کمک می خواهم
من نیازمند به تو به او به زندگی تازه هستم

من گریانم
من ....
تنهایم

علی قریشی تنها تک نوازنده ی تنهایی ( Alone )
۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

می گویند

می گویند من غمگینم
من به دنبال شادی گشتم
شادی نبود ولی یک چیز بود که مرا تسکین می داد
آن هم فقط تنهایی بود پس
بگذار تنها باشم
۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

او نیست

هنگامی که از او خواستم قلبم گفت او نیست
هنگامی که او را نگاه کردم چشمانم گفت او نیست
هنگامی که صدایش زدم زبانم گفت او نیست
هنگامی که از اعماق وجودم فریاد زدم دوستت دارم
این بار خدا گفت عاشقی ؟ گفتم آری
خدا گفت : ولی او نیست
.
۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

خداوند فراموش کرده است

آیا خداوند نیز فراموش می کند ؟
آیا خداوند هم کنار می کشد ؟
آیا خداوند چشمانش را می بندد ؟
آیا خداوند از یاد برده است ؟
آیا او نیز مانند ما خسته می شود ؟
آیا او هم عاشق می شود ؟

خداوند هرگز فراموش نمی کند.
خداوند هرگز کنار نمی کشد.
خداوند هرگز چشمانش را نمی بندد.
خداوند از یاد نمی برد.
خداوند خستگی برایش معنایی ندارد.
خداوند نیز عاشق است؛ عاشق بنده اش.

اگر خداوند نیز فراموش نمی کند پس چرا من تنهایم ؟
اگر خداوند کنار نمی کشد پس چرا رفته است ؟
اگر خداوند چشمانش را نمی بندد چرا پس نگاهی نمی اندازد ؟
اگر خداوند از یاد نمی برد چرا من از یادش رفته ام ؟
اگر خداوند خستگی را نمی شناسد پس چرا از من خسته شده است ؟
اگر خداوند نیز عاشق می شود چرا من نیز باید عاشق شوم ؟
اگر عاشقم چرا تنهایم ؟

آری خداوند مرا فراموش کرده است.
آری ...

اگر خداوند


۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

آنیاس

ای پروردگارم
من اکنون در سیاهی  باور خیس یک رویا  افتاده ام ؛من نه نوری میبینم و نه صدایی می شنوم
من اکنون نیازمند به تو ، به آن ، به رویایی تازه هستم ،من اکنون تو را می خواهم ای آنیاس
پروردگارم
گفتی با طبیعت همراه شو آنگاه خواهی فهمید راز زندگی را ، 
من نیز همراه شدم و دریافتم راز زندگی را که صبر است
ولی آنچه باید بشود خواهد شد این یک قانون است 
و در این قانون من بازیچه ام و صبر در این بازی اخراج است
پروردگارم
خوب به من بنگر آنگاه خواهی دید که زندگی بر خلاف آرزوهایم گذشت
چرا من ؟
۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

تنهام

خیلی تنهام
 
۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

آیا پروردگار ؟

آیا پروردگار خواهد بخشید ؟
او که می گوید من بخشنده ی مهربانم ؟
او که می گوید من یکتا هستم ؟
او که می گوید رحمتش همه چیز را فرا گرفته است ؟
او که می گوید به من ایمان بیاورید ؟
او که می گوید آیا من برای شما کافی نیستم !؟
او که می گوید مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم ؟
او که می گوید من ...
او ...
آیا او مرا خواهد بخشید ؟
اگر بخشنده است ، آتش جهنمش چیست ؟
آری او خواهد بخشید!
آیا پروردگار ...
۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

کجاست زندگی ؟

خداوند انسان را به زمین فرستاد و او را آدم نامید تا آغازگر زندگی و بشریت باشد.
انسان بر روی زمین.
انسان به خداوند گفت : پروردگارا به من همه چیز بده تا از زندگی لذت ببرم.
خداوند بر تخت سلطنت.
خداوند به آدم گفت : من به تو زندگی دادم تا از همه چیز لذت ببری.
                             ------- ------- ------- -------
و من از خداوند پرسیدم
پروردگارا به من بنگر ببین آیا من زندگی میکنم
آیا زندگی هست ...
آیا همه چیز هست...
آیا لذتی هست...
چگونه لذت ببرم هنگامی که تو آتش را به من وعده دادی
ای کاش زندگی می شد کرد.
ای کاش همه چیز بود.
ای کاش...
و خداوند هیچ چیز نگفت هیچ چیز
۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

در این دنیا

به دنیا آمدم ولی ای کاش در این دنیا به دنیا نمی آدم
که اینگونه دوست داشتن را تجربه کنم و عاشق شوم
منی که هرگز با خود می گفتم عاشق نخواهم شد
ولی شدم آن هم عاشقی که عشقش او را نمی خواهد
شاید هم اصلا او را دوست نداشته باشد
آری من عاشق شدم آن هم
تنها فقط عاشق تو
ای کاش هرگز به دنیا نمی آمدم  ای کاش
۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

به گوشت می رسه

خیلی دوست دارم یه روزی خواهی فهمید ولی ای کاش آن روز دیر نباشد
۱۳۹۰ خرداد ۱, یکشنبه

گاهی وقت ها

 فقط برای تو می گو یم که من...
گاهی وقتا دلم میگیره هم از زمین و هم از آسمون
هم از خدای مهربون
گاهی وقتا دلم میخواد گر یه کنم ولی گر یم نمی گیره
گاهی وقتا دنبال نگاهی میگردم فقط نگاه تو یادم میاد
فقط صدای تو به گوشم میرسه
فقط گرمای تو را احساس می کنم
گاهی وقتا دلم فقط دستات و می خواد
گاهی وقتا فقط من تو رو می خوام
من فقط... ای کاش
گاهی وقتا...
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه

ای کاش

ای کاش می شد از این تنهاتر نشوم
ای کاش می شد از این بی کستر نشوم
ای کاش خلوتم را کسی بارو نکند
ای کاش می شد یک روز رویا دید
رویایی که نه من باشم نه تو
ای کاش می شد
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

امروز ، دیروز ، فردا

به دیروز به روزهای پر شکوهم می نگرم که در دور دست ترین روزها تنها بودم
به امروز می رسم مکثی می کنم و خوب فکر و نگاه به اطرافم باز تنهایم
به فردا می روم به روزهایی که نمی دانم شاید تاریک شاید پر شکوه و شاید هم هیچ
شاید باز هم تنها باشم
آری بازهم تنهایم
چه امروز باشد چه دیروز و چه فردا
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه

چرا من

امروز از روزهای تنهاییم یک روز کاسته شد
من امروز به پایان خدمت سربازیم رسیدم
ولی هنوز مثل دوران خدمتم به فکرش هستم
می خواهم پاکش کنم اما نمی توانم
این دل بدجوری اسیرش شده
از امروز به دیروز خواهم رفت
آری من او را دوستش دارم
چگونه به او بگویم
باورش برای او سخت است
خیالش باطل است و موقت
ولی من تنها با یک پرنده بال خواهم زد
۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه

عشق یا عاشقی

عاشقی را باید آن گونه احساس کرد که دیگر هرگز عشقی نباشد و نیاید.
عاشقی را دوست داشتن نیست.
عاشقی حس عجیبی ست که از اعماق وجودت می آید.
عاشقی را عاشق باید داشت.
عاشقی را عاشقی باید کرد.
عاشقی را نمی توان معنی کرد.
عشق را نمی توان تحسین کرد.
عشق را نمی توان عاشق کرد.
عشق را نمی توان تقسیم کرد.
عشق را نمی توان عشق گفت.
عشق را نمی توان احساس کرد.
عاشقی را نمی توان تکرار کرد.
عشق را...
عاشقی را...
۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه

خدا حافظ

خداحافظ.
پیام من.
کلام من.
خداحافظ.
تو ای تنها سلام من.
خداحافظ.
طلوع من.
غروب من.
خداحافظ تو ای محبوب خوب من.

چرا فقط من

چرا، من فقط خود را بسوزانم در خود،خود را؛ با اینکه هیچ گونه اعتنایی و نگاهی نیست.
دیگر پایان یافت.
عشقی تازه پیدا خواهم کرد.
سرنوشتم را از سر خواهم نوشت.
از خط اول.
۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه

فراموش

آری فراموشش خواهم کرد.
اینگونه بهتر است.
دیگر برای تو شاید نخواهم نوشت.
دنیا پایان نیافته است.
شاید تو لیاقتی از عشق مرا نداشتی.
من نیز مثل تو بی اعتنا خواهم شد.
۱۳۹۰ فروردین ۱۲, جمعه

شاید من احمقم

نمی دونم شاید من بیش از حد وابسته شده ام 
ولی امروز به یک نگاه دل خوش بودم ولی نه نگاهی کرد نه ...
کم کم تو را پاک خواهم کرد.
ولی بهم گفت عاشقی صبر می خواهد.
من هم تحمل خواهم کرد.
ولی او را پاک خواهم کرد.
شاید دیگر در ذهن من نباشی.
پروردگارا نمی توانم
نمی توانم
این تن خسته ی راه.
از تو می خواهم تنها فقط یک نگاه
یک...

غارت گران عشق

آنان که به جای عشق و محبت دست به خون  و شمشیر زدند؛
آنان که به جای صلح و دوستی دست به دزدی و غارت زدند؛
آنان که  فکر می  کردند همیشه خواهند ماند؛
پس حال کجایند.
۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه

و چه روزهایی


و چه روزهای سختی بر من گذشت
روزهایی که می خواستم 
تمامی خاطراتم را با خود
به گور ببرم
و چه روزهای سختی بر من گذشت
۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

خط اول

اکنون تمامی دست نوشته هایم را خواهم نوشت تا او بداند.
شاید ندانم که باید چگونه شروع کنم.
ولی ، شاید.
خواهم نوشت.
از تمام تنهایی هایم در اوج تاریکی.
من هنوز به زندگی، به ...
امیدوارم ولی کجاس امید؟
...