۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه

خیالت راحت

خواستم فراموش کنم ولی خوابش را دیدم
دیدینی که در بیداری اشک هایم روانه شد
ای کاش هرگز این چنین نمیشد و من او را ...
اصلاً ای کاش عاشق نمی شدم
خواستم فراموشت کنم ولی تو در خواب مرا به آغوش کشیدی
خیالت راحت باشد وقتی نیستی دلم برای کسی نمی لرزد.
۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه

تقاضا

مرا ببخش
مگر چیزه زیادی خواسته ام
همین برای من کافیست
خدایا می شنوی
اگر می شنوی کمکم کن
مرا ببخش
دستانم را بگیر
فقط همین را از تو می خواهم
آیا برای تو مشکل است
پس این چه توانای توانایی است
که نه می تواند ببخشد نه می تواند ...
خداوندا خسته شده ام از همه
این انسانها از محبت چیزی نمی دانند
خداوندا خورد شده ام
بازیچه شده ام
خداوندا
مرا ببخش
فقط همین
۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه

فراموشی

از خوابش را دیدم
هنگامی که در فراموشی هایم سپری می شد
باز آمد . باز آمد و رفت فقط برای یک لحظه
چرا این هنگام باید بیاید
هنگامی که بر شکست غلبه کرده بودم
هنگامی پبروز شده بودم فراموشی را آغاز کرده بودم
آمد فقط برای یک لحظه
چرا
من که او را فراموش کرده بودم

خداوندا دلیلش چیست
دلیل این همه پیچیدگی چیست
اگر او برای من است
اگر او فقط مال من است
اگر او فقط عشق من است
اگر او را برای من آورده ای
پس این همه شکنجه چرا
خداوندا مگر خود عاشق نیستی

من او را فراموش کرده بودم
چرا باز آوردیش
۱۳۹۰ تیر ۲۷, دوشنبه

خسته شدم

خسته شدم
از خودم
از زندگی
از تو
از صدا
از نور
از همه
از محبت
از دوستی
از عشق
از آنهایی که می گویند هستن
اما نبودشان بهتر است
خسته شدم
از هرچیزی که فکرش را بکنی
از تمامی تمام ها
از تکرار بی رحم روزگار
خسته  شدم
از شب
از روز
از ساعت های انتظار
از تیک تاک عقربه ها
از حرکت ابرها
از آبی بودن ستاره ها
از سبز بودن درختان
از خشک بودنشان
از تنهایی
از سکوت
از فکر کردن به فکرها
از سختی ها
از خوشی ها
خسته شدم
از هر آنچه که فکرش را بکنی
از صداقت
که تنها رفیقم بود
از دروغ
از تظاهر
از نگاه های پی در پی
از علاقه
از همه چیز
از انسان ها
از حقیقت
از فرار
از دل های شکسته
از دستهای دراز شده ی نیازمند
از گریه های کودک گشنه
از کتک خوردن های زن های پاک
از تجاوز های بی رحم
از شکنجه
از ناله های مادر
از گریه های پدر
از فراموش کردن خواهر
از یاد بردن برادر
از ...
از آنی که گفتنش پایانی ندارد
خسته شدم

خداوندا از من گله نکن
خداوندا از من دل گیر مباش
ولی پروردگارم از تو نیز خسته شده ام
۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

درد دل با خدا صبح گاه

می دونم چرا باید اینجوری باشه
نمی دونم چرا من هر کاری می کنم بهم بدی میشه
با هرکی دردل کردم مانند پتک شد خورد تو سرم
علیه خودم استفاده شد
از پدر و مار گرفته تا خواهرو برادر دوست و رفیق و همه
خدای من خسته شدم
دیگر توان مبارزه را ندارم
من شکست خورده ام
من شکست خواهم خورد
هر گاه دردل کردم همه گفتند مشکلت چیست ؟
مالیست ؟
یک بار نشد بگویند آیا کسی را دوست داری
یک بار نپرسیدند
شاید من نیز عاشق باشم
شاید مشکل من عاطفی باشد نه مالی
من برای مال دنیا ارزشی قائل نیستم
من دوستی را آن گونه که هستم می خواهم
مانند خودم
پاک ، صادق ، عاشق
با هر کس روراست بودم با من دو رو بود
به هر کس کمک کردم مشکلش حل شد
ولی یک بار وقتی دل گرفته بودم حتی نگاهی هم نکردند
چه برسد به دراز کردن دستانشان
خداوندا
من تو را دارم
تو را فقط می خواهم
تو آن کسی هستی که من کمکی نمی توانم به تو بکنم
ولی باز مرا کمک می کنی
دستانم را می گیری بدون هیچ چشم داشتی
خداوندا این چه زندگی است که من در آنم
این دنیا لیاقت مرا ندارد
از همه خسته شده ام
حتی از خودم
خدا وندا دلم گرفته است
شکسته است
چرا من ؟
من ...
شاید این آخرین نامه باشد
شاید

خداوندا من نمی تونم بخوابم
چه جوری اون خوابه خوابه

خداوندا
هر چی غصه است مال من
شادی را به دیگران بده من بی نیاز از شادی هستم
چرا که من تنها به دنیا آمدم
با غم و تنهایی

خداوندا تو کجایی
که ببینی چه سیاه روزگارم
دل به هیچ کسی ندادم با اینکه اون و ندارم
من از این زمونه سیرم
شاید همین روزا بمیرم
خداوندا
من همون جوون پیرم
من
تنهایم
( آ . ت - م . ن)
دوستت دارم

مرگم نزدیک است
مرا ببخشید

خداوندا بگذار بداند که بعد از او غریبانه خواهم مرد
خداحافظ گل لادن     تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام     از عشق چه  زندونی برام ساختن


یکی با چشمای نازش  دل کوچیکم و لرزوند
یکی با دستای ناپاکش    گلای باغچم و سوزوند
۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

سکوت حرف

با من در سکوت حرف بزن
کسی نشنود
اینگونه بهتر است
وقتی می گویی

دوستت ندارم

بگذار فقط من بشنوم
نه دیگری
با من در سکوت بی صدا حرف بزن
۱۳۹۰ تیر ۱۶, پنجشنبه

بی صدا

خداوندا خسته شده ام خود این را می دانی ولی بی تفاوت نشسته ای
خداوندا می دانی که من تنهایم اما باز هم تنها نشسته ای تا تنها بمانم
---------------

از زندگی خسته شده ام از اینکه به همه راست می گویم و لی همه به من دروغ
شاید این دردل باشه ولی ...
کمکم کنید تنهایی تمام وجودم را گرفته
من در حال مرگم کمک می خواهم

-------------
فکرهای پلید دست از سرم بر نمی دارند فکرهایی که
با او تمامی آرزوهایم، تمامی خاطراتم به گور خواهد رفت
به فراموشی مگر من چقدر می توانم تحمل کنم
-------------
کمک می خواهم
آری کمک می خواهم
من نیازمند به تو به او به زندگی تازه هستم

من گریانم
من ....
تنهایم

علی قریشی تنها تک نوازنده ی تنهایی ( Alone )
۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

می گویند

می گویند من غمگینم
من به دنبال شادی گشتم
شادی نبود ولی یک چیز بود که مرا تسکین می داد
آن هم فقط تنهایی بود پس
بگذار تنها باشم
۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

او نیست

هنگامی که از او خواستم قلبم گفت او نیست
هنگامی که او را نگاه کردم چشمانم گفت او نیست
هنگامی که صدایش زدم زبانم گفت او نیست
هنگامی که از اعماق وجودم فریاد زدم دوستت دارم
این بار خدا گفت عاشقی ؟ گفتم آری
خدا گفت : ولی او نیست
.