۱۳۹۰ تیر ۲۷, دوشنبه
خسته شدم
از خودم
از زندگی
از تو
از صدا
از نور
از همه
از محبت
از دوستی
از عشق
از آنهایی که می گویند هستن
اما نبودشان بهتر است
خسته شدم
از هرچیزی که فکرش را بکنی
از تمامی تمام ها
از تکرار بی رحم روزگار
خسته شدم
از شب
از روز
از ساعت های انتظار
از تیک تاک عقربه ها
از حرکت ابرها
از آبی بودن ستاره ها
از سبز بودن درختان
از خشک بودنشان
از تنهایی
از سکوت
از فکر کردن به فکرها
از سختی ها
از خوشی ها
خسته شدم
از هر آنچه که فکرش را بکنی
از صداقت
که تنها رفیقم بود
از دروغ
از تظاهر
از نگاه های پی در پی
از علاقه
از همه چیز
از انسان ها
از حقیقت
از فرار
از دل های شکسته
از دستهای دراز شده ی نیازمند
از گریه های کودک گشنه
از کتک خوردن های زن های پاک
از تجاوز های بی رحم
از شکنجه
از ناله های مادر
از گریه های پدر
از فراموش کردن خواهر
از یاد بردن برادر
از ...
از آنی که گفتنش پایانی ندارد
خسته شدم
خداوندا از من گله نکن
خداوندا از من دل گیر مباش
ولی پروردگارم از تو نیز خسته شده ام
از خودم
از زندگی
از تو
از صدا
از نور
از همه
از محبت
از دوستی
از عشق
از آنهایی که می گویند هستن
اما نبودشان بهتر است
خسته شدم
از هرچیزی که فکرش را بکنی
از تمامی تمام ها
از تکرار بی رحم روزگار
خسته شدم
از شب
از روز
از ساعت های انتظار
از تیک تاک عقربه ها
از حرکت ابرها
از آبی بودن ستاره ها
از سبز بودن درختان
از خشک بودنشان
از تنهایی
از سکوت
از فکر کردن به فکرها
از سختی ها
از خوشی ها
خسته شدم
از هر آنچه که فکرش را بکنی
از صداقت
که تنها رفیقم بود
از دروغ
از تظاهر
از نگاه های پی در پی
از علاقه
از همه چیز
از انسان ها
از حقیقت
از فرار
از دل های شکسته
از دستهای دراز شده ی نیازمند
از گریه های کودک گشنه
از کتک خوردن های زن های پاک
از تجاوز های بی رحم
از شکنجه
از ناله های مادر
از گریه های پدر
از فراموش کردن خواهر
از یاد بردن برادر
از ...
از آنی که گفتنش پایانی ندارد
خسته شدم
خداوندا از من گله نکن
خداوندا از من دل گیر مباش
ولی پروردگارم از تو نیز خسته شده ام
